خرید بک لینک

 

تعاریف گوناگونی برای فلسفه وجود دارد از جمله:

  • ویتگنشتاین می گوید: فلسفه نبردی است علیه افسون زدگی ذهن توسط زبان.

  • ارسطو: فلسفه علم به موجودات است از ان سو که وجود دارند.

  • در تاریخ فلسفه اسلامی: فلسفه عبارت است از علم به موجود بماهو موجود.(که همان نظر ارسطوست-البته به یاد داشته باشیم در مفاهیم عقلی، تقلید ممکن نیست. یعنی اگر دو شخص از راه عقل به چیزی دست یافتند، نمی توان گفت که یکی ازدیگری تقلید کرده، بلکه هر دو یک مفهوم را درک کرده اند.)

  • کانت: فلسفه شناسایی عقلانی است که از راه مفاهیم حاصل شده باشد.

  • افلاطون: فلسفه لذتی گرامی است. خاستگاه فلسفه حیرت در برابر جهان است.

  • فیشته: فلسفه علم علم یا علم معرفت است.

  • هربارت: فلسفه تحلیل معانی عقلی است.

  • فلسفه مدرن: فلسفه یک روش سیّال و تغییر پذیر در مطالعه پدیده ها و افکار است

 

فلسفه های مضاف (فلسفه خاص)

فلسفه های خاص یا فلسفه های مضاف به شاخه هایی از فلسفه گفته می شود که یک حوزه یا پدیده خاص را به طور تخصصی از دیدگاه فلسفی مورد مطالعه قرار می دهند. از جمله فلسفه های خاص می توان به فلسفهٔ کنش، زیست شناسی، شیمی، آموزش، اقتصاد، مهندسی، زیست بوم، فیلم، جغرافیا، اطلاعات، بهداشت، تاریخ، طبیعت انسان، شادی، زبان، حقوق، ادبیات، ریاضیات، ذهن، موسیقی، وجود، فرهنگ، فلسفه، فیزیک، سیاست، روان شناسی، دین، علم، جامعه شناسی، فناوری، جنگ و جنسیت اشاره کرد.[۷]

علی اصغر مصلح معتقد است با توجه به آنکه اصطلاح «مضاف» در سنت فلسفه اسلامی و ایرانی سابقه ای ندارد و اغلب اهل فلسفه با شنیدن اصطلاح «مضاف»، معنای فقهی آن را در نظر می گیرند، اصطلاح «فلسفه خاص» در برابر «فلسفه عام» برای اطلاق به این حوزه های فلسفی مناسب تر می نماید.[۸]

جواد طباطبایی درباره اصطلاح «فلسفه مضاف» می گوید: «در ده بیست سال گذشته رایج شده که می گویند فلسفه های مضاف و فلسفه سیاست را جزو فلسفه های مضاف می دانند. در سالهای اخیر کلمات و ترکیبهای زشت و نابهنجار بسیاری کشف و جعل کردند و به کار می برند که این هم یکی از آنهاست. فلسفه های مضاف در هیچ جای دنیا معنا ندارد، جز در میان بخشی از جماعت ظاهرا فلسفی ایران. معلوم نیست که فلسفه مضاف یعنی چه؟ این را از آب مضاف قیاس گرفتند. اگر کتابی به این اسم دیدید حتما نخرید و اگر هم این اصطلاح را تا حالا به کار می بردید دیگر به کار نبرید. فلسفه مضاف نداریم، بلکه یک فلسفه داریم، وقتی به یونان بر می گردیم، در سالهای سقراطی و افلاطونی یک فلسفه بیشتر وجود ندارد و آنها این تقسیم بندی این گونه ای را انجام ندادند.»[۹]

فلسفه قاره ای و تحلیلی

نوشتارهای وابسته: فلسفه تحلیلی و فلسفه قاره ای

تفاوت فلسفه و دیگر حوزه های معرفت

تفاوت فلسفه و علوم تجربی

فلسفه مجموعه نتیجه گیری هایی نیست که درباره آن ها توافق وجود داشته باشد.

در سده ششم قبل از میلاد مسیح که فلسفه در یونان باستان پیدا شد، به همه مطالعات نظری فلسفه می گفتند، و فیلسوفان نخستین در موضوعاتی کاوش می کردند که اکنون باید آن ها را موضوعات علم به شمار آورد؛ اما علوم گوناگون که به نتایجی رسیدند که درباره شان همرایی پدید آمد، از فلسفه جدا شدند و به رشته ای مستقل تبدیل گردیدند. ناممکن نیست که علوم دیگری از فلسفه جدا شوند، مثلا منطق در راهی گام بر می دارد که به شاخه ای مستقل از فلسفه تبدیل گردد.

از همین روست که فلسفه را مادر علوم نامیده اند. بحث فلسفی بیش تر متوجه تفکر محض است. هدف این بحث در اصل آن است که اشتباهات برطرف گردد و دشواری ها و پیچیدگی ها از میان برداشته شود. آن گاه که از این وظیفه فراغت حاصل شود، آنچه برای فلسفه به جا می ماند، پیامدهای نتیجه نیست؛ بلکه از میان رفتن چیزهایی است که پیش از آن مشکل و مسئله قلمداد می شده است.

فلسفه، مطالعه واقعیت است، اما نه آن جنبه ای از واقعیت که علوم گوناگون بدان پرداخته اند. به عنوان نمونه، علم فیزیک درباره اجسام مادی از آن جنبه که حرکت و سکون دارند و علم زیست شناسی درباره موجودات از آن حیث که حیات دارند، به پژوهش و بررسی می پردازد. ولی در فلسفه کلی ترین امری که بتوان با آن سر و کار داشت، یعنی وجود؛ موضوع تفکر قرار می گیرد؛ به عبارت دیگر، در فلسفه، اصل وجود به طور مطلق و فارغ از هر گونه قید و شرطی مطرح می گردد. به همین دلیل ارسطو در تعریف فلسفه می گوید: "فلسفه علم به احوال موجودات است، از آن حیث که وجود دارند".

به طور خلاصه فلسفه مجموعه نتیجه گیری ها نیست، بلکه بیش تر راه و روش تفکر است؛ از همین روست که فلاسفه تحصّلی، کارکردهای فلسفه را در سه حوزه منطقی، زبان شناختی و کاربردی (فلسفه علم، اخلاق، سیاست و...) دانسته اند.

تاریخ فلسفه به یک معنا خود موضوع فلسفه است

تاریخ فلسفه به سان تاریخ علوم زائده فرعی موضوع اصلی نیست. بلکه به یک معنا خود موضوع است. مثلا دانستن تاریخ زیست شناسی، پایه دانستن زیست شناسی نوین نیست. زیست شناسی شاخه ای از دانش است، تاریخ زیست شناسی توضیح چگونگی دست یافتن به این دانش است، و این دو موضوعاتی جداگانه اند.

اما مطالعه فلسفه بیش تر مطالعه سیر داد و ستد اندیشه ها درباره موضوعات فلسفی است؛ و همین داد و ستد اندیشه هاست که تاریخ فلسفه را تشکیل داده است.

فرآیند فلسفه ورزی خود بخشی از موضوع فلسفه است

فلسفه مدعی جهت دار بودن و جهت دهی است

دانشمند از دانشش نتایج اخلاقی و فرجام گرایانه نمی گیرد، یعنی داوری نمی کند که کار جهان درست است یا خراب. حال آن که یکی از وظایف سنتی فلسفه که در آن تردید نکرده اند؛ رهنمود دادن است. رهنمود در این باب که چگونه باید زیست، و این وظیفه موضوع علم نیست.

گذشته از جهت دهی های کلی قسم دیگر جهت دهی مختص به هر یک از دانش پژوهان فلسفه است. به دشواری می توان تصور کرد که رشته دیگری (البته به جز دین) بتواند آن دگرگونی عمیقی را که فلسفه در دیدگاه دانش پژوه ایجاد می کند به وجود آورد.

فیزیکدانی بزرگ شما را می خواند تا تصوراتی را که درباره نحوه پیدایش کهکشانها دارید تغییر دهید؛ اما فیلسوفی بزرگ در واقع شما را فرا می خواند تا زندگیتان را دگرگون سازید.

اعتبار علوم وابسته به قلمرو فلسفه است

علم پیش فرض هایی دارد که قبلا در فلسفه مورد توجه قرار گرفته اند. گزاره هایی مانند این که: طبیعت مادی واقعیت دارد؛ طبیعت دارای قوانین ثابت علت و معلولی است؛ طبیعت قابل فهم و از منابع معرفت بشری است؛ علمی نیستند، بلکه لازمه پرداخت به علم می باشند.

درست است که برای مثال دانشمندان علوم لزوما از دلالت های فلسفه علم بر کارشان آگاهی ندارند، و فلسفه قادر بر تحت تاثیر قرار دادن نحوه کارشان نیست، اما بی تردید فلسفه علاوه بر آنکه می تواند تفکر دانشمندان را نسبت به آنچه انجام می دهند تغییر دهد؛ پیش فرض هرگونه علم ورزی است.[۱۰]

تفاوت فلسفه و دین

در دین، معرفت متکی بر وحی است، و حقایق نهایی در پرتوی وحی فهمیده می شوند؛ اما در فلسفه، وحی نیز باید به محک منطق و استدلال آزموده شود.[۱۱]


 

برچسب: نویسنده: امیر سرافراز تاريخ: 5 / 11 / 1392 ساعت: 10:52

صفحه بندی